راه روشن شد

خرید بک لینک
همین الآن همه چیز تموم شد.همین الآن جنازه ی احساسی رو که سه سال و نیم به دوش کشیدم انداختم دور.راستش دیگه فهمیدم...فهمیدم که این رها نکردن فقط و فقط به خاطر تنهاییم بوده...ولی دیگه تموم شد...دیگه برام مهم نیستباید قوی تر بشم..باید تنها تر بشم...عاطفه جانم .... خیلی خیلی زیاد دوستت دارم...خداجونم...خدای مهربونم...بابت اینکه لحظه ای نیست که من دست یاری کننده ت رو حس نکنم ممنونم.. و بدون که عاطفه خیلی خیلی زیاد دوستت داره... من نشونه هایی که سرراهم میذاری رو میفهمم عزیز دل!!!سعی میکنمتلاش میکنم... راه روشن شد...

ما را در سایت راه روشن شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: شنبه 2 بهمن 1395 ساعت: 5:06

اگر بگویم دلم برایشان تنگ نشد..اگر بگویم در ۲۴ ساعت تنهایی خوشحال بودماگر بگویم لذت بردم از تنها بودن... از اینکه کسی در خانه مان نبود.. از اینکه شب تنها خوابیدم...اگر بگویم من بدون پدر و مادرم خوشحال بودم و نبودشان کوچکترین خللی در زندگی ام وارد نکرداگر بگویم برخلاف نظر مامان که فکر میکرد شب تا دیر وقت از تنهایی خوابم نبرد ،سر روی بالش نگذاشته خوابیدم..اگر بگویم...آدم بدی ام؟؟؟آدم نامرد و بی وجدان و بی عاطفه ای ام؟؟اگر میگویم تنهایی روحم در کنار تنهایی جسم قابل تحمل تر بود... یعنی تنهایی رفیق و همدم من است...یعنی مابین من و تنهایی ... غربت معنی ندارد.پ.ن:دقیقا ۲۴ ساعت در شهری زندگی کردم که شهر خودم بود...اما هیچ کدام از اعضای خانواده ام در آن نبودند...من ۲۴ ساعت خیلی خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتم.. و ۰.۱ درصد قوی تر شدم راه روشن شد...

ما را در سایت راه روشن شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: شنبه 2 بهمن 1395 ساعت: 5:06

باید بیشتر تلاش میکردم..

باید بیشتر تلاش میکردم

باید بیشتر تلاش میکردم...

عاطفه جان..راهش فقط و فقط تلاشه...

جان دل!!!

باید بیشتر تلاش کنی

راه روشن شد...

ما را در سایت راه روشن شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: شنبه 2 بهمن 1395 ساعت: 5:06

از خودم خسته شدم

کاش میشد خودم رو ببرم ترمینال...سوار اولین اوتوبوسی که دیدم کنم و برای همیشه رها بشم...کاش میشد از خودم فرار کنم... کاش میشد از دست خوم خلاص بشم...

متاسفم...متاسفم که دارم خودم رو تحمل میکنم...

خدایا نمیخوام درست بشم؟؟؟؟

راه روشن شد...

ما را در سایت راه روشن شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: شنبه 2 بهمن 1395 ساعت: 5:06

احساس تنهایی میکنم...وسط آدمایی گیر افتادم که من رو نمیفهمن... که اصلا تلاشی برای درک نمیکنن... سخته...سخت

دلم آشنا میخواد.. دلم کسی رو میخواد که منو بفهمه..

پ.ن:امتحان هامو اصلا خوب ندادم

باید جدی و خوب درس بخونم

به قول حاجی ... این ره به ترکستان است...

راه روشن شد...

ما را در سایت راه روشن شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: شنبه 2 بهمن 1395 ساعت: 5:06

سلاماحساس میکنم گم شدم..همه ی باور هامو از دست دادم و تقریبا هیچ اعتقاد و آرمانی واسم نموندهدیگه نمیدونم چی درسته و چی غلط...کدوم کار رو میشه انجام داد و کدوم رو نه...من گم شدم..انگار یه سیل اومده و داره منو با خودش میبره..انگار از هزار و یک طرف دارن منو میکشن سمت خودشون...سخت شده..سخت..باید مطالعه کنمباید این صفحه ی نمیدونم چند اینچ رو کنار بذارم و کتاب بخونم..باید مدتی از همه چیز دور باشم...خدایا... حتی دیگه نمیدونم میخوام برم بهشت و به تو نزدیک باشم یا نه...پ.ن:من در طوفانم...پ.ن۲:اینجا شبیه یک کلبه ی کوچیک وسط جنگله... جایی دور از چشم همه که هیچ رهگذری بهش سرک نمیکشه...این خلوت روز به روز داره خوشایندتر میشه...میخوام دورم رو خلوت کنم بلکه خودم رو پیدا کنم... راه روشن شد...

ما را در سایت راه روشن شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: شنبه 2 بهمن 1395 ساعت: 5:06

پر از حرفم...ولی نمیدونم از کجا شروع کنم...راستش اینه که اصلا میلی به گفتن ندارم...خسته م... خسته از خودم...از این عاطفه ای که خود منم خسته م...از اینکه نمیتونم از خودم فرار کنم خسته ام...از اینکه خودم رو مثل یه جسد متعفن دارم به دوش میکشم خستهم...

لعنت به من.

راه روشن شد...

ما را در سایت راه روشن شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: شنبه 2 بهمن 1395 ساعت: 5:06

دلم گرفته..خیلی زیاد..علتش مشخصه..ولی راستش اینقدری بابتش خجالت زده هستم که دلم نمیخواد از فضای فکریم به بیرون راه پیدا کنه...علتش اینقدر حقیر و پست و شرمآوره که روزی هزار بار خودمو به خاطرش سرزنش میکنم..علتش از خو نکردن به تنهایی سرچشمه میگیره...از نپذیرفتن تنهایی و تنها بودن و تنها موندن..علتش همینه..من باید عادت کنمباید هرروز به خودم یادآوری کنم که تو غلط کردی .. که عاطفه تو غلط میکنی از قلعهت بیرون بیای...آره...باید روزی هزار بار بنویسم عاطفه تو همیشه تنها بودی هستی و خواهی بود... راه روشن شد...

ما را در سایت راه روشن شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 79 تاريخ: شنبه 2 بهمن 1395 ساعت: 5:06

سلام..سلام به همهی ناخوانندگان اینجااولاش واسم مهم بود...یعنی راستش همیشه همین طوره...وقتی وارد یه محیطی میشم اولش خیلی با عزم و ارادهم ولی بعد دچار حاشیه میشم...اینجور وقتا یه مدت که بگذره هوای حاشیه از سرم میافته و آدم میشم..خوبهخوبه که آدم میشمخوبه که یاد میگیرم باید چیکار کنمکه اصل چیهفرع چیهحالا اینجا واقعا واقعا خلوت منه...اینجا میشه هرچیزی نوشت و نگران نبود که نفر دومی بیاد بخونه..چه قدر خوبه این تنهایی..چه قدر تنهایی خوبهدارم سعی میکنم مستقل باشم..سعی میکنم روان و روحم رو مستقل کنم.. سعی میکنم یادم باشه که تنهایی امنترین و مطمئنترین چیز دنیاست... که از تنهایی بهتر هیچ جا پیدا نمیشه..که چه قدر خوب میشه اگه تنها باشم و تنها بتونم زندگی کنم..باید یاد بگیرمباید ارادهم رو قوی کنمباید تلاشم رو زیاد کنم..همه ی اینا میشه عزیزمهمهش ممکنه...عزیزم...لطفا جنبهت رو بالاتر ببر..آدما رو بشناس.. اگه باهات بد برخورد کردن ببخش ولی فراموش نکن و سعی کن عبرت بگیری..عبرت برای ملاحظه توی برخوردهات..برای اینکه به هرکسی اجازه بدی در چه حد بهت نزدیک بشه..عاطفه جانم..عزیز دل راه روشن شد...

ما را در سایت راه روشن شد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: شنبه 2 بهمن 1395 ساعت: 5:06

صفحه بندی